تبليغاتX
هر وقت دلش خواست نوشت های مادام فاطیما

هر وقت دلش خواست نوشت های مادام فاطیما

... شاد باش و شاد زی

درود ...

قبل نوشت: در کتاب کویر، دکتر شریعتی می نویسد:

هر بار که به این سوال می رسم لرزش محسوس تمام عضلاتم را فرا می گیرد و ترسی که ...

"من کدامم؟"

ربطی به آپ نداره ... "دلش خواست نوشت" بود !!


((سه شنبه))

روزها می گذرند

هفته ها می آیند

باز امروز سه شنبه است و کلاسی جالب!

باز من با تاخیر می رسم دانشگاه

و به دو سمت کلاس ...


"صبر کن اندکی ای دختر بی شرم و هوا!!

بنما کارت بما

به چه جرات بگذشتی و ندیدی ما را"


باز هم این خواهر ! می دهد گیر سه پیچ

و نمی پرسد هیچ

که من این موقع صبح

به چه مقصود و هدف

زیر گرمای 40 می دوم با تشویش!


بگذر نیست مرا طاقت بحثی دیگر!


باز هم هست بسی

جای شکرش باقی

که نشد بیش سیریچ!

و فقط گفت و شنود :

که چرا مانتوی تو

دو میلی بالای زانو و بسی کوتاه است (!!)

خواهرم جلف نباش ، خواهرم سخت بپوش

خواهرم خوب بدان ، این محیط دانشگاه ست!

تو چرا عطر زدی

تو چرا سرخ شدی

و نمیداند این ،

سرخی ، آرایش نیست!

سرخی خشم درون دل یک دخترک است!


همه می دانیم خوب که عبور از دل این گردنه

از کشف اتم سخت تر است ...


عاقبت می روم و می نگرم بر رخ او

با گمانی که به پایان برسانده است رسالت را نیک

به خیالی باشد و چه لبخند عظیمی بزده است...!


می دوم سمت کلاس ...


باز استاد معارف بنشسته است و نمی داند من

به چه اندیشه و فکری باشم

به چه اجبار و فشاری آیم

خورده ام من تاخیر ...!

گفت این را استاد با زبانی مبهم

لهجه اش ترکی است

و زبانش نیز هم !

کلمات فارسی

نیست در گستره و حوزه ی گفتار و لغاتش، کافی!!

و من این می دانم


همچنان می گوید

همچنان در فکرم

ما از این درس چه ها می خواهیم؟؟

واقعا هم که چه ها می خوانیم؟؟

ما همه می خوابیم!


همه در خواب به سر می بردند

ناگهان درب به ضرب ، با صدایی خسته

باز شد زود و شکست ، خواب در چشم همه


همه از خواب پریدند و بدیدند پسر

با لرزش محسوس نگاه ، درب را می بندد!!!!


به گمانم دریافت که همه چشمانی

که به او زل زده بودند، چه ها می گویند!


و بگوید استاد ، همچنان پی در پی

و من اندیشه کنان سخت در این فکر و خیال

چه کسی رنگ زده ست دیوار را

بد سلیقه بوده است!!

چه ترک ها باشد اندر این سقف کلاس

و چه خوب است که مشغول شمردن بشوم


باز می گوید باز

استاد ، با زبانی مبهم

و هنوز من نمی دانم باز

که چرا این ساعت این همه طولانی است!



پ.ن 1: اول از همه بگوییم آن دوستی که در باب ترشیدگی اش شعرها سرودیم

صیغه ی ازدوج را صرف نموده و بختش گشوده شد و ما پی بردیم که دستی هم

در باز کردن بخت گره خورده دختران دم بخت داریم! ((سفارشات پذیرفته می شود ...))


پ.ن 2: شعر سر کلاس معارف به ذهنمان خطورید و گفتیم چه به که به جای خواب

عالمی را از آپ خود خشنود کنیم!


پ.ن 3: گیر دادن خواهر های حجاب در هنگام ورود به دانشگاه توهین مستقیم به شخص است!


پ.ن 4: هیچ کس پاسخگو نیست!!


پ.ن5 : می خواستیم پستی از حواشی نمایشگاه بگذاریم حوصله مان نیامد شاید سالی دیگر!!


بدروووووووووود ...

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:1 توسط .:F@tima:.| |

امروز آخرین آپ سال 90 را تقدیم می کنیم.

خیلی طولانی است هروقت حوصله ات آمد بخوان!

ضرر ندارد! 2148 لغت است فقط ....

شاید اولین مطلب وبلاگم باشه که سپردمش به دست ادامه مطلب!

به هر روی این آپ یکی از داستان های هفت پیکر نظامی است از زبان استاد فارسی عزیزمان و به قلم بنده!

داستان بسته به قوه تخیل شما بین 10+ تا 18+ است!!

ولی پیشنهاد می کنم بخونیش! ما که حوصله هفت پیکر خوندن نداریم! حداقل خلاصه اشو بخون!

مرد می طلبم تا آخرش بخونه! نرید اول آخرشو بخونیدا ... حس اش میره ...

الان خودتو در فضا قرار بده با کانسنتریشن بالا شروع کن به خوندن ..!

 

 

- بچه ها هفت پیکر خوندید؟

- نه استاد ...

- واقعا نخوندید؟!

- نه استاد! (مگه شوخی داریم؟) از اسمش معلومه جنگی منگی باشه! نه ؟!

- واقعا نخوندید؟؟!! (ای بابا!) عجب آدمایی هستید! (این تیکه کلامشه.) خیلی قشنگه برید بخونید!

- چیه موضوع اش استاد؟

- یکی از شاهکارهای نظامیه! واقعا براتون متاسفم! قضیه اش اینه که بهرام بعد از فتح ایران و پادشاه شدن

7 دختر فوق العاده زیبا و خشگل از 7 اقلیم (کشور) رو به همسری درمیاره

و 7 قصر (گنبد) می سازه در 7 رنگ و این دخترا رو میذاره توش!

مثلا یه قصر سیاه بوده یکی آبی یکی قرمز و ...

بعد تمام وسایلش هم به همین رنگ بوده و دختری هم که در اون

قصر زندگی می کرده همیشه به اون رنگ لباس می پوشیده!

و این بهرام هم در 7 شب شبی یه قصر می رفته و بعد از غذا و شراب و اینا

بهرام از دختر می خواد که یه داستان بگه!

- داستان استاد؟؟؟

- آره دیگه به خاطر همون حس هیستریک و تحریک کردن بهرام (!) یه داستان می گفتن!

قشنگ ترین اش رو هم یه دختر هندی به اسم فورک (شک دارم اسمشو درست شنیده باشم!) میگه.

دیگه برید خودتون بخونید اینطوری من داستانو حیف می کنم!

- ااا ... استاد بگید دیگه! ما هفت پیکر بخونیم هیچی نمی فهمیم! بگید دیگه!

- عجب آدمایی هستید! نظامی خیلی قشنگ توصیف کرده آدم میره تو حال(!) .

- بگید دیگه استاد! (اینم چقد ناز داره!)

- هیچی دیگه این فورک یه دختر هندی بوده که در قصر سیاه زندگی می کرده و لباس سیاه می پوشیده!

البته این رنگ ها هم فلسفه داشته ها!

آره دیگه خلاصه یه شب بهرام میاد به قصر فورک و بعد شام و شراب و اینا 

فورک شروع می کنه به داستان گفتن برای بهرام!


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 11:33 توسط .:F@tima:.|

درود ...

یاد باد دی ماه (یعنی ماه قبل نه ماه دی!) که تلفیدیم به یکی خوب دوست

و جوییدیم اندر احوالاتش که چگونه ای؟ دل در گرو کسی ننهادی؟

باشد که ما هم شامی بخوریم و بر رستگاری تان درودها و دعا ها بفرستیم!

که دوست از فرط ناراحتی جامه ها بپارید و نعره ها بزد و اینگونه درآمد که :


مژده ای دل که فاطیما، نفسی می آید

شوهر خوب مگر گیر کسی می آید ؟ !


دوش رفتم به در خانه ی رمال محل

زده است فالی و فریاد رسی می آید


می وزد باد بر این بخت ، که هست

هرچه در عالم از این خار و خسی می آید


بین صدها پسر خوب در خانه ی ما

باشد هر خیل و خزی ، می آید !


پسری فاقد وجهه ، پسری فاقد کار

پسر فاقد "مو" نیز بسی می آید !


چه بسا سوپ که به دل بزدیم (سوپ به انگلیسی یعنی صابون!!)

گفته بودیم به خویش، "جانی دپی" می آید!


چه بسا سبزه 13 که گره خورد فجیع

چه بسا حسرت و اندوه که "هی" می آید


می مکیدیم سماق و همچنان چشم به در

بهر همسر شدنم ، آی!! کسی می آید ؟؟!


گره ی کور خدایا که بزد بر بختم ؟

عاقبت آه خدا هم نفسی می آید ؟!


در حال جوابش بدادیم که :


گفتمش هیچ مخور غصه بر این شرح تُرُش

گفتمش دوست سر انجام خری می آید !!



پ.ن 1 : توضیحات:بیت آخر تُرُش مجاز از ترشیدگی! سوپ به دل زدن همان صابون به دل زدن است!

پ.ن 2 : شعر از خودم کپی برداری با ذکر منبع لطفا!!

پ.ن 3 : شعر را با همه وجود(!) تقدیم می کنم به آن دوست عزیزم که در تفرش ریاضی کاربردی میخونه!

پ.ن 4 : گفت که چرا کم میام وب و کم آپ می کنم ... می گم:

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم *** که کشم رخت به دانشگه و خوش بنشینم

پ.ن 5 : (یه چیز داخل پرانتزی: بعضی ها در پیغام خصوصی انگ کپی پیست کردن را

چسبانده اند به ما که شدیدا به ما برخورد!!

تمامی مطالب وبلاگ حاصل تراوشات و تجربیات فاطیما است ... منصف باش! )



فعلا بدرود .....

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 8:46 توسط .:F@tima:.| |

- گمشو پری 60 تومن بدم این؟!!

- من دیگه پا ندارما باتو دیگه هیچ جا نمیاما ! 50 ساعت از این پاساژ به اون پاساژ ...

تو که سلیقه نداری بچپ تو خونه ... لازم نکرده کادو بخری ...

- خیلی خوب تو حالا حرص نخور شیرت خشک میشه!

چپ چپ بم نگاه کرد ...

- ااا پری به یه واقعیت تلخ پی بردم!!

- چی؟

- نگو چرا ترشیدی رو دست مامان بابات چشمات چپ بوده!!

(واه چرا اینجوری نگاه میکنه خب راست گفتم دیگه ... الانه که از دماغش بخار بیاد بیرون!)

- اا پری کجا ؟؟ لوس نشو دیگه ... تو میگی خوبه؟؟

(یه گلدون چینی که یه طوطی از کنارش آویزون بود !)

- بخر بریم دیگه ...

- مامانم اگه بفهمه 60 تومن دادم این پرپرم نکنه! بذار خودشو میاریم اون میخواد کادو بده ها!

(دوباره این اومد! کار نداره میچرخه تو مغازه به پر و پای مشتریا ...)

-آقا بعد از خرید تعویضش می کنید ؟؟ شاید مامانش ...

- پری خب مامانمو میاریم خواست میخره دیگه!

(نگاهم میره رو ناخنای بلند و لاک زده ی پری!

هزار بار بش گفتم درست بگرد با من درست بگرد!!

یکی یه چشم بند بیاره برا این پسره!!)

- نه خانم اشکالی نداره شما اینو ببریدش نخواستید بیارید اصلا پس برمیدارم ...

(پسره پررو چشاتو درویش کن ...

حیف این بچه پیشم امانته نمی تونه صحنه های خشن ببینه!)

- چی شد خانما بپیچم براتون؟!!

(می پیچم برات ها!! یکی نیست بگه تو بالا سر ما وایسادی که چی؟)

- آقا اگه مامانم نخواست پسش میاریما !

- حتما می پسندن ... بپیچم؟؟

- بپیچه؟؟

- اه اه انقد پیچ پیچ نکنید خودم دارم پیچ می خورم! وایسا خوب ببینمش ...

- واه سه ساعته زل زدی بهش بخر دیگه!

(یه نگاه به پسره می کنم که نیشش تا بناگوش بازه!!

کی به این گفته میخنده قشنگ میشه؟؟!!)

- خب بپیچم ؟؟!!

- آقا شما پیچ گوشتی اید؟؟ بپیچ آقا بپیچ !! کشتین مارو ...

(همچی با احتیاط گلدونه را برداشت که چندبار چشامو زدم به هم

که ببینم این توپ طلای 2012 نیست؟؟؟!)

حالا 3 ساعته داره میذاره تو کارتون ...

- خانم تو کاغذ کادو بپیچم؟؟!!

(یه بار دیگه بگه بپیچم با ناخنم چشاشو درمیارما!!

من دیگه تعادل ندارما!!)

- آره آقا یه روبانم بزن!

(همچی داره با احتیاط روبان میزنه...

تو دلم براش هرهر میخندم چون برسم خونه

باید کادوشو بازکنم نشون مامان بدم!)

- خب خانما آماده است ماشین دارید یا بزنگم آژانس بیاد؟ با احتیاط زیاد ببریدشا ...

- آقا اونو خودمون میدونیم خب فاکتورو اگه لطف کنید دیگه ممنون میشیم!

- حتما خانما ...

(50 ساعته داره فاکتور می نویسه حالا ...

میخام بگم اگه صوات نداری بده من بنویثم!!)

- بفرمایید خانم البته اصلا قابل شما رو نداره بازم برای خرید تشریف بیارید ...

(فاکتورو که دیدم احساس کردم سکته ناقص زدم ...

خاک بر سرکورت کنن پری!)

- چی شد پولو بده دیگه بریم ...

(ای خاک بر سرت حالا من چکار کنم چقد ضایع شدیم ... واااااااااااااااااااااااای!)

- آقا من برم از عابر بانک پول بگیرم و بیایم.

- خیلی خب خانم ما دستگاه کارت خوان هم داریما

(الانه که خرخرشو بجوام ... چی بگم حالا ااااااای خداااااااااا)

- اا دیدی چی شد کارتم تو ماشینه من برم کارتمو بیارم ... بریم پری!

- می خواید کادوتونو براتون تا ماشین بیارم اگه سختتونه؟؟

(نههههههههههههههه!! ای خدا این سیریچو یکی بگیره!!)

- خب راست میگه آقا اگه زحمتی تیست بیاریدش!!

- نههههههههههههههه!

(با نه ای که گفتم پری و فروشنده 3 متر پریدن هوا!)

- آقا ما الان برمی گردیم ببینم کارتمو آوردم ...

بیا پری! ببخشیدا چندلحظه الان میایم!

(دست پری و گرفتمو به دو رفتیم ... )

- اووووووووی چته چرا همچی می کنی؟؟؟ چرا فرار میکنی دیوانه؟؟!!

-خاک بر سر کورت کنم ... خاک بر سر این مملکت که دانشجوش تویی و من!

- چته ... بانک میخوای؟

- گم شو چشای کورتو که باز نمی کنی ... قیمتش 600 تومن بود نه 60 تومن!

- ...

- وای خدا چقد ضایع شدیم ... ببین حالا دنبالمون نیومده ار مغازه بیرون ؟!

- ...

- حالا اگه بخواد رنگ چشای پسررو ببینه چشاش عقابه ها !!

- ...

- پری مردی؟؟؟

- ...

- حالا یکی بیاد فک اینو که افتاده کف خیابون جمع کنه!!

- واقعا 600 تومن بود؟؟

- زهرمار !

 

پ.ن 1 : داستان واقعی بودا !! محل وقوع : پونک مجتمع بوستان !

پ.ن 2 : نتیجه اخلاقی 1 : عزیزان گلم تا وقتی که مامان نشدید با مامانتون برید خرید!!

پ.ن 3 : نتیجه اخلاقی 2 : طرح دستگاه های کارت خوان در مغازه ها بسیار طرح چرتی است!

پ.ن 4 : نکاتی درمورد آگاه شدن از قیمت یک جنس :

1- ابتدا نظری انداخته می بینیم که قیمت به ریال است یا تومن!

2- اگر ریال بود در ذهن مبارک یک صفر را می حذفیم!

3- با انگشت سبابه 3 صفر 3صفر جدا می کنیم در کاغذی یادداشت می نماییم!

4- رقم آخر را هم می بینیم  و حالا با استفاده از همین رقم و ارقام یادداشت شده قیمت را برآورد می کنیم!

5- نکته آخر: وقتی قیمت روی جنس زده شده از مغازه دار ابدا(تاکید موکد!) قیمت را نمی پرسیم!

حواستان باشد سوتی ندهید ...

(البته قبول دارم اجرای همزمان مراحل بالا کمی تا قسمتی دشوار است!)

 

فعلا! بدروووووود ...

 

 

نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 0:0 توسط .:F@tima:.| |

باز از بام جهان بانگ اذان لبریز است
مثنوی بار دگر از هیجان لبریز است

بحر آرام دگر باره خروشان شده است
ساحل خفته پر از لولو مرجان شده است

دشمن از وادی قرآن و نماز آمده است
لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است

با شماییم شمایی که فقط شیطانی است
(دین اسلام نه اسلام ابوسفیانی است)

با شماییم که خود را خبری می دانید
و زمین را همه ارث پدری می دانید

با شماییم که در آتش خود دود شدید
فخر کردید که هم کاسهء نمرود شدید

گرد باد آتش صحراست بترسید از آن
آه این طایفه گیراست بترسید از آن

هان! بترسید که دریا به خروش آمده است
خون این طایفه این بار به جوش آمده است

صبر این طایفه وقتی که به سر می آید
دیگر از خرد و کلان معجزه بر می آید

سنگ این قوم که سجیل شود می فهمید
آسمان غرق ابابیل شود می فهمید

پاسخت می دهد این طایفه با خون اینک
ذولفقاری زنیام آمده بیرون اینک

هان!بخوانید که خاقانی از این خط گفته است
شعر ایوان مدائن به نصیحت گفته است

هان بترسید که این لشکر بسم الله است
هان بترسید که طوفان طبس در راه است
 
یا محمد(ص)! تو بگو با غم و ماتم چه کنیم
روز خوش بی تو ندیدیم به عالم چه کنیم

پاسخ آینه ها بی تو دمادم سنگ است
یا محمد(ص)! دل این قوم برایت تنگ است
 
بانگ هیهات حسینی است رسیده از راه
هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله

سید حمیدرضا برقعی

------------------------------------------------

پ.ن: به احترام شهدای بحرین یک دقیقه سکوت!

پ.ن: کجاست حقوق بشر؟ کجاست دموکراسی؟؟ همین ...!

پ.ن: برای جلوگیری از کشتار مردم بحرین امضا کنید

http://www.petitiononline.com/ssi2011/petition.html

آنها فقط مسلمان بودند!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 16:19 توسط .:F@tima:.| |

سلام و درود بر تمامی دوستانمان!
بدین وسیله به اطلاع تمامی دوستان می رسانیم که به مدت یک سال از هم صحبتی و 
هم نشینی با چنین دوستی محروم خواهید شد!!
و این هم سوگنامه ای در فراق دوستانی که ندیدیمشان و دیدیم!
خداحافظ بلاگفای عزیزم!!
دلم برات تنگ میشه!
و کم و بیش خداحافظ اینترنت!!
و خدا نگهدار همه ی دوستای گلم ...
داداشی ها و آبجی ها!!
همتونو دوست دارم ...
می دونم وقتی این پستمو بخونید بهتون شوک روحی وارد میشه (!!!)
اما چه کنم؟؟؟
میرم برای ترک اعتیاد (!!!)
کنار گذاشتن همزمان چند تا وبلاگ و یه عالمه انجمنی که توش عضوی سخته!
گاهی اوقات تنها راه باقی مانده رفتن است ...
بعد از یک سال برمیگردم!
برمیگردم و برای همیشه می نویسم!
خداحافظ ...

پ.ن 1 : همیشه نوشته هام پ.ن داشت ...

پ.ن 2 : برمی گردم ...

....
نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 9:44 توسط .:F@tima:.| |

سلام ...

گاهی وقتا شعر های فروغ وصف حال خوبیه!

نگاه کن که غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايه ی سياه سرکشم

اسير دست آفتاب مي شود

نگاه کن تمام هستيم خراب مي شود

شراره اي مرا به کام مي کشد

مرا به اوج مي برد

مرا به دام مي کشد

نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب مي شود

تو آمدي ز دورها و دورها

ز سرزمين عطرها و نورها

نشانده اي مرا کنون به زورقي

ز عاجها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر اميد دلنواز من

ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پرستاره مي کشاني ام

فراتر از ستاره مي نشاني ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چين برکه هاي شب شدم

چه دور بود پيش از اين زمين ما

به اين کبود غرفه هاي آسمان

کنون به گوش من دوباره مي رسد

صداي تو صداي بال برفي فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسيده ام

به کهکشان، به بيکران، به جاودان

کنون که آمديم تا به اوج ها

مرا بشوي با شراب موج ها

مرا بپيچ در حرير بوسه ات

مرا بخواه در شبان ديرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از اين ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب مي شود

صراحي ديدگان من

به لاي لاي گرم تو

لبالب از شراب خواب مي شود

نگاه کن تو مي دمي و آفتاب مي شود


نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 11:0 توسط .:F@tima:.| |

به نام مقلب القلوب ...

خدایا خوشحالم که یه سال دیگه رو بهم هدیه میدی!

بهار داره میاد …
با همون آهنگ همیشگی!
سفره های هفت سین رو چیدیم : سمنو، سرکه، سماق …
و من هنوز نگاه پرسش گر ماهی ها رو می بینم که از خودشون می پرسند
ما وسط این "سین" ها چه می کنیم!
من هم می خندم … واقعا فلسفه ماهی چیست؟!


من فکر می کنم امسال عید، عید دیگری ست!
انگار اولین باره که می بینم
شوق مردمو ، رقص ماهی ها رو …
یا همون آواز پرنده های بی قرار که در انتظار بهارند!
امسال با تموم وجود بهار رو حس می کنم
دوباره من ، من شدم!

راستی امسال واقعا عید، عید دیگری ست!
نوروزمان هم که ثبت شد…! جهانی …

خب دیگر حالا …
خرید عیدمان را کردیم
سبزه و ماهی و … را هم خریدیم
خانه هایمان را هم تکاندیم!!
درخت هایمان هم کاشتیم
بهار را هم دعوت کردیم …

حالا منتظرش نشسته ایم!!


بهار 89 بر همه ی دوستای گلم مبارک …


پ.ن 1 : خدایا … حوّل حالنا الی احسن الحال!
پ.ن 2 : امروز 5 شتبه آخر سال هم هست. یه فاتحه هم برای اهل قبور بفرستین!
پ.ن 3 : خدایا بهش بگو هنوز منتظرشم!!

دوستون دارم … تا سال بعد بابای!!


نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 9:41 توسط .:F@tima:.| |

درود بر همه!
این آپمان طولانی ولی سرشار از نکات اخلاقی(!!!) است!

-------------------------------------------------

امروز که به بیرون برفته و در شهر سیری می کردیم، دیدیم که هر سوسول و ناسوسولی(!!!)

چند جعبه کادو به دست گرفته و با موبایل خویش با شخصی مبهم،

که یحتمل معشوق وی بوده در تماس است!!

از یکی دوست که حشمت و فراست در طبع وی به شدت موکد است و

در پاره ای اوقات جزء ملازمان بلا منافع ماست (!!!) پرسش فرمودیم :

امروز چه روز فرخنده ایست که ملّت را به جنب و جوش درآورده و در دست هر فردی

(من ذکر و انثی!) چند کارت و کادو یافت می شود؟!

دوست بگفت که روز ولنتاینه! روز ولنتاینه! (با ریتم چارچنگولی بخونید!!!)

بله دیگر به خاطر مبارکمان آوردیم که امروز روز عشق است و با یار به گلزار شدن!!

در همین حین به یاد فرخنده مان آمد خاطره ای که در باب عشق در چند روزی

پیش برای یکی از دوستانمان رخ داد و ما به چشم مبارک خویش

عشق حقیقی را بدیده و درس ها گرفتیم !

پس نقل می کنیم باشد شما نیز درس ها بگیرید … :

دوستی داشتیم دارای یک عدد سیمکارت ایرانسل (بخوانید ایرانول) وقفی!

وقفی اش را از آن جهت می گوییم که هر کس به گونه ای از این سیمکارت استفاده 

می کرد و وقف عام شده بود ! از پاره ای اتفاقات پیرامون وجود این سیمکارت در کلاس

و محیط شیرین آموزشی می گذریم و همان اصل را می گوییم!

در کل حدود صد وخورده ای شماره از جنس مخالف در این سیمکارت موقوفه 

سیو بود! و کار این دوست (بخوانید دوست علاف) ما سر کار گذاشتن این

بنده های خدا بود و چندین بار نیز به چشم گهربار خویش دیدیم کارت شارژی که

از اینها می سولفید!

ببود او را یکی خط ایرانسل و صد دلدار و عاشق بهر یک دل

از همه اینها بگذریم این دوست چشم پلنگ را کور کرده و

به یکی از این صد و خورده ای نفر که با آنها در تماس بود، دل خویش ببست و 

از روی صدای نافذش عاشقش بشد و ما هرچه گفتیم آخر مگر تو او را دیده ای به 

گوشش نرفت و هی می گفت اصلا قیافه مهم نیست و مهم عشق بین دوطرفه!!

هیچ دیگر حدود 1 سالی می شد که این دو عاشق و معشوق از راه بی راه این

ایرانسل با هم در تماس بوده و دوست مذکور ماحتی در زنگ های فیزیک نیز دست از

اس بازی برنداشته و رابطه خویش قطع ننمودند!!


تا اینکه امسال (که یک سال از دوستی ایرانسلی شان می گذشت!) پسر نگون بخت 

(که دیگر کم آورده بود!) فرمودند که آخر بیا تا من تورا ببینم ای فروغ شب های تارم،

ای فرشته ی خدادادی، ای عروس آینده، ای تنها بهانه زندگی به تاراج رفته ام، ای …!!

و از این حرفا … که دوست ما نیز خام بشد!

بزد حرف مفت آن پسر بهر دوست بگفت دوست ما بسی خوبروست!

بالاخره روزی را برای قرار انتخاب کرده و البته قرار گذاشته بودند که هرکدام

برای دیگری یک کادو بخرند …

دوست ما نیز پول مفت خویش بداد و ساعتی مارک دار صد و خورده ای برایش خرید!

روز قرار فرا رسیده بود!

ما از احوالات دوستمان خبر نداشتیم تا دیدیم فردا بیامد با رنگ و روی پریده

و احوالی بس ناخوش! 

گفتیم تو را چه شده؟ بگفت پسرک بس زشت بود! 

گفتیم خب باشد! اصلا قیافه مهم نیست ! مهم عشق بین دو طرفه!

گفت اصلا نمی شد نگاهش کرد!  

گفتیم خب نباید هم نگاش می کردی!!! دختر چه به این کارا!!!

و بعد ما که احوال پریشان دوست را دیدیم دل نازکمان بسی بسوخت و بگفتیم:

حالا عیبی ندارد می رویم ساعت را پس می دهیم!

که دوست درآمد: کدام ساعت را؟؟!! ناباورانه گفتیم : ساعت را هم به او ستاندی؟!!!

دوست سر محزون خویش تکان داد و ما بگفتیم: او به تو چه داد؟!

گفت : یک شاخه گل رز آن هم زرد!

گفتیم : . . . . (به علّت بدآموزی و فیلتر شدن وبمان این قسمت سانسور گردید!!!!!!)

واین گونه شد که این دو کبوتر عاشق پس از یک سال دل و قلوه

آدم شدند و پیتزا می خورند!!! دوستمان سیمکارت را شکاند 

و درس هایش نیز رو به بهبودی می رود …

از پسرک اطلاعاتی در دسترس نیست! فقط شنیدیم رهسپار خیابان ها شده 

و هی به ساعت نگاه می کند و با خود این آهنگ را می خواند:

عشق تو دروغ بود دیگه … نه دیگه نه من نه تو دیگه …


پ.ن 1: این داستان واقعی است! (بی شوخی البت جز سه خط آخر!)

پ.ن 2: نتیجه اخلاقی 1: ایرانسل پیشرو در ارائه خدمات!!!!

پ.ن 3: نتیجه اخلاقی 2: اوّل دیدار رخ یار **** بعد عاشق شدن و ساعت مارک دار!

پ.ن 4: پند واعظانه: عشق هایی کز پس رنگی بود ** عشق نبود عاقبت ننگی بود

پ.ن 5: در آخر هم ولنتاین به همه عاشقای واقعی مبارک!

تا بعد! بدرود …
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 12:0 توسط .:F@tima:.| |

با درودی پاک بر دوستانمان!
در کنچ خلوت خویش همی بنشسته بودیم و به نقطه ای مبهم

خیره شده بودیم که به ناگه این فکر به ذهن مبارک خطور کرد که 

که از بهر چه بیکار نشسته ای و کاری سودمند نمی کنی ؟!!!

با خویش همی گفتیم که بپا خیزیم و آپی سودمند عرضه کنیم تا دوستان

خوانده ، استفاده کرده و باشد که رستگار شوند و 

شکر دوستی با چنین دوستی را لختی گذارند!!!

و بدین نسق بود که تصمیممان را همی اپریت کردیم و شعری سرودیم

که خودمان هم نمی دانیم در باب چیست …!!!

ولیکن شعر شعر است دیگر …!!!


بسی رنج بردم در این سال یک
همی پروریدم من یکدانه وب

که در پیش از این گفته ام من خودم
که در باب حشمت بود تک وبم

که تا پروریدم من این دردانه را
بسی حمل کردم غم خانه را

که مامی بگفتا تو از بهر چی
دمادم همی وصل اینترنتی

همی مشکلاتم بسی بود و بسیار
برای کانکشن نبود راه هموار

گهی خواستم تا شوم من کانکت
زدم تلفن به برق و مودم شد فرت!

گهی یاد جبر و حسابان کنم
همی خویش ز آپیدن پشیمان کنم!

گهی یاد فیزیک گهی هندسه
گهی خواب و کابوس این مدرسه

گهی یاد فیش تلف گه موبایل
گهی یاد وب گردی و گه ایمایل!!!

تو حال ای تماشاگر وب ما
بده ز احسان نظر بر نوشتار ما

تو گشتی همی آگه از درد من
بباید دهی صد نظر بر وبم
که علاف و بیکار من نیستم
ولی در نوشتن همی بیستم!

پ.ن 1 : توضیحات : ایمایل همون ایمیل است و تلف هم مخفف تلفن!!

پ.ن 2 : به قید قرعه به کسانی که قالب شعر را مشخص کنند
  امضا می دهیم!

پ.ن 3 : بله دیگر اینگونه است … ما علاوه بر نخبگی دستی در شعر نیز داریم!!!

پ.ن 4 : یاد آور می شوم استفاده از اشعار ما بدون ذکر منبع مجاز نمی باشد و
  مجرمی که دست به چنین عمل هتاکانه ای بزند تحت پیگرد قانونی قرار
  خواهد گرفت! چون حق وب ما محفوظ نیست …. !!!!

تا بعد ...!



نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 12:20 توسط .:F@tima:.| |